تبليغاتX
فمینیست افغان - هويت انتسابي و گفتمان زيبايي شناسانه ي معطوف به قدرت
حرفهای در زمینه آزادی زنان

خسرو
هويت انتسابي،فرافکنده ي خشونت بار محروميت و عيش ناکام مردانه است . مرد، تخيل و اندام هاي زنانه براي او نا آشناست، اين نا آشنايي به کدام ابهامي اشاره ندارد تا از آن در بلاتکليفي باشد. ابهام،يک خيال،يک هيجان و لذت است که جايگزين لذت جنسي ناشي از رابطه مي باشد."ابهام" به اين سبب واژه ي مرکزي به نظر ميرسد که نقش "جايگزين" را بازي ميکند.تخيل اگر با فقدان و وارفتگي ناشي از انتزاعيت اميال رو به رو ست، در وضعيت "ابهام" اين فقدان در کسوت بازسازي تصاوير پراگنده ي جنسي در ذهن مرد جبران مي شود. در اين باره به اندازه کافي در اين نوشته گفته شد. اما نکته ي که تا اين دم باز مانده بازسازي اندام هاي جنسي زنانه و لذت او بر حسب "فقدان" و "وارفتگي" ميل جنسي است. که در همين وضعيت،"هويت انتسابي" نيز ساخته مي شود.هويت انتسابي ناشي از آن تصور است که در فقدان و وارفتگي لذت جنسي تجربي،در باره ي اندام هاي جنسي زنانه، در ذهن مرد به وجود ميايد.در اين جا تنها به تيوري هاي فيمينستي در باره ي مردسالاري اشاره نمي شود که بيشتر تاکيد بر "اراده ي قصدي" دارند؛يا يک ايديولوژي شيطاني براي حذف زن. سوبژکتيويته ي مرد،"اراده ي قصدي ناب" را در خود ندارد،تا از آن براي اهداف شيطاني استفاده گردد.بخش از اين سوبژکتيويته در وضعيت فقدان و وارفتگي "لذت واقعي جنسي" شکل ميگيرد.تاکيد بيشتر بر اين است که در وضعيت محروميت و حسرت به خاطر"عيش جنسي"،نگاه مرد به اندام هاي جنسي زنانه چه گونه تغيير ميکندحسرت عيش جنسي،اندام هاي زنانه را تا سطح "ابژه ي هيجان و انزال" پائين مياورد. زيرا زن آن نشانه ي جنسي است که دلالت به حسرت و فقدان مداوم لذت جنسي واقعي و به دور از دلهره ي سرکوب و نظارت دارد.کدام نيروي انتقادي ميتواند اين نشانه را از اين بار معنايي و خيالي نجات بدهد؟ اين هويت انتسابي با کدام ميکانيزم از هم پاشيده مي شود؟زن وقتي تبديل به هيجان وصف ناپذير براي انزال و عيش جنسي مي شود،به همان ميزان مقاومت خشونت بار براي تخليه و انزال نيز در مرد به وجود ميايد."بدن رام" و "لذت" که مرد را وحشي و ديوانه مي سازد،از هرگونه هنجار و به ويژه از دغدغه ي چيزي به نام ميل مستقل زنانه، او را بيزار مي نمايد.هنجار مند ساختن ميل و هيجان جنسي در مرد، به معناي محدود شدن لذت و تنوع جنسي است که با مقاومت خشونت بار از سر راه برداشته مي شود.اما نکته ي مهم اين است که د ر نهايت اندام هاي جنسي زنانه،تصوري بيشتر از تحريک،هيجان و انزال را در بر ندارد. گفتمان اخلاق در برابر اين موضوع به شدت ساکت است. زيرا سال ها براي تحقير و خوارداشت اميال جنسي و اندام هاي جنسي زنانه زير نام "وسوسه ي شيطاني"مبارزه کرده است. بدن زن هميشه در معرض اضطراب و هيستري ضد لذت قرار داشته که پارانوياي جنسي را در روان زنانه به صورت يک هنجار جا انداخته است. شايد اين اندام ها هميشه در معرض اضطرابِ تجاوز و بي حرمتي قرار نداشته باشد،ولي در پرنسيب،سوبژکتيويته ي مرد،اين پارانويا را دامن ميزند</ هويت انتسابي تنها تصور جنسي در باره ي اندام هاي زنانه در "خلوت انزال و تحريک" نيست،بلکه بخشي از فرآيند کار بالاي"ابژه ي زنانه" است. وقتي از زنانه گي حرف ميزنيم،بدبيني من به شدت تحريک مي شود.زيرا اين هويت زنانه در بسياري مواقع آينه ي هويت مردانهاست. موقعيت هاي آينگي،باعث هويت پريشي مردانه هم مي شود.در هويت زنانه بازتاب هاي ملموسي از خواست سوبژکتيويته ي مرد ديده مي شود.مرد در اين هويت به آن اندازه ملموس و جا افتاده است که زن بر خلاف ميل ايري گاري آن را نايده گرفته نمي تواند. ايري گاري مانند بسياري از ديگر فيمينست هاي راديکال به باز بيني روابط جنسي و به ويژه بر ايده ي لذت جنسي و عاطفي منهاي مرد تاکيد دارند،اما سوژه ي مرد به صورت جدايي ناپذير در سوبژکتيويته ي زن حضور دارد. جالب اين جاست که اين حضور تنها بر مبناي يک رابطه ي متعادل و مساويانه استوار نيست،بلکه مرد به دليلي نفوذ خشونت بار در روان زنانه، به عنوان يک هژموني، روان زنانه را در اختيار دارد.نابسنده گي کار ايري گاري و بسياري از فيمينست هاي ديگر، در اختيار نداشتن ابزار مقاومت در برابر اين هژموني است.زيرا تمام فيمينست ها به خوبي ميدانند که نخستين خصم تيوري هاي شان، زنان سر در گم و بلاتکليفي اند که در برابر هژموني مرد در روان زنانه بي تفاوت و يا تيوري هاي مقاومت در برابر هژموني براي آنها قابل درک نيست؛نوعي جديدي از ايدياليسم ناکار که راديکال ترين صورت آن همجنسگرايي هست. موقعيت هاي آينگي نه در معناي لاکاني آن،بازتاب "هژموني"براي اعمار رابطه ي جنسي فرودست زنانه است. مهمتر از آن،"هژموني" يک امر ناخواسته نيست،تاسرکوببه عنوان يکپديدار منفي و مقاومت بر انگيز در سوبژکيويته ي زن مطرح شود. اين هژموني با احساس عاشقانه ي او همراه مي شود و "گفتمان زيبايي شناسانه ي معطوف به قدرت" را مي سازد. در اين گفتمان، مردانه گي و جذابيت مردانه، در ستايش زن از قدرت،شکوه اندام هاي مرد،سرکشي،برتري جويي و گستاخي،ميل مرد براي تسخير زن و بدن او بازتاب ميايد. اگر مرد فاقد اين ويژه گي هاي زيبايي شناسانه باشد،نمي تواند زن را باخود داشته باشد.خشونت و اقتدار مردانه به صورت ملموس در روابط روزمره به وسيله ي زنان مورد حمايت قرار ميگيرد. آنها خواهان مردان نيرومند هستند و اين نيرومندي مهمترين پديده ي هست که از طرف فيمينست ها مورد نقد قرار ميگيرد.پس چرا فيمينست ها در برابرگفتمان زنانه ي زيبايي شناسي معطوف به قدرت ساکت هستندمرز هاي اين زيبا شناسي معطوف به قدرت، بدن زن را نيز در بر ميگيرد. بر اساس اين گفتمان،نظام آرايش و پوشاک بازتاب دلهره ي زنانه براي از دست دادن مرد است. نظام آرايش به گونه ي است که بيشتر براي جلب رضايت مرد سامان داده مي شود که مهترين ابزار اين نظام تاکيد بر جذابيت هاي جنسي به مثابه نقطه ي ضعف مرد است.البته من بيش از حد به اين نظام آرايش به ديده ي شک نگاه نمي کنم.بلکه دوگانه گي اين نظام زياد براي من قابل درک نيست. از يک سو نظام آرايش و پوشاک اختيار زن را بر بدن و اميال جنسي او بيشتر مي نمايد ولي از سوي ديگر اين نظام آرايش و پوشاک که جذابيت هاي زنانه را تبديل به نمايش وسوسه آميز مي نمايد،هم چون تمهيداتي براي "باخود داشتن مردان" به کار ميبرد؛نوعي درماندگي و استيصال تلاشکار،تا مرد در دام بدن زن بماند،عقل اش را از دست بدهد و سال هاي سال در برابر جادو و وسوسه ي تن زانو بزند: لحظات با شکوه براي زن و احساس مالکيت ابدي بر بدن و عاطفه ي مرد.اين بدبيني، ناشي از تصور جا افتادگي هژموني مرد در روان زنانه است که به صورت روزمره اتفاق مي افتد و دانش انتقادي فيمنيستي در برابر آن حرفي در بساط تيوري ندارد.البته تحليل هاي فيمينستي معطوف به نقد جنبه هاي اقتدار آميز گونه هاي مختلف رفتار،نشانه ها و دسته بندي ها است،اما نقطه ي خالي تمام اين تحليل ها،همدستي سوبژکتيويته ي زن،با نظام هاي اقتدار است. اين معما شايد نقطه ي آغاز دانش انتقادي فيمينست ها بر کاستي ها زنان در جنبش هاي مقاومت و رو در رويي با سوبژکتيويته ي خشونت بار مردانه باشدهويت انتسابي،فرافکنده ي خشونت بار محروميت و عيش ناکام مردانه است . مرد، تخيل و اندام هاي زنانه براي او نا آشناست، اين نا آشنايي به کدام ابهامي اشاره ندارد تا از آن در بلاتکليفي باشد. ابهام،يک خيال،يک هيجان و لذت است که جايگزين لذت جنسي ناشي از رابطه مي باشد."ابهام" به اين سبب واژه ي مرکزي به نظر ميرسد که نقش "جايگزين" را بازي ميکند.تخيل اگر با فقدان و وارفتگي ناشي از انتزاعيت اميال رو به رو ست، در وضعيت "ابهام" اين فقدان در کسوت بازسازي تصاوير پراگنده ي جنسي در ذهن مرد جبران مي شود. در اين باره به اندازه کافي در اين نوشته گفته شد. اما نکته ي که تا اين دم باز مانده بازسازي اندام هاي جنسي زنانه و لذت او بر حسب "فقدان" و "وارفتگي" ميل جنسي است. که در همين وضعيت،"هويت انتسابي" نيز ساخته مي شود.هويت انتسابي ناشي از آن تصور است که در فقدان و وارفتگي لذت جنسي تجربي،در باره ي اندام هاي جنسي زنانه، در ذهن مرد به وجود ميايد.در اين جا تنها به تيوري هاي فيمينستي در باره ي مردسالاري اشاره نمي شود که بيشتر تاکيد بر "اراده ي قصدي" دارند؛يا يک ايديولوژي شيطاني براي حذف زن. سوبژکتيويته ي مرد،"اراده ي قصدي ناب" را در خود ندارد،تا از آن براي اهداف شيطاني استفاده گردد.بخش از اين سوبژکتيويته در وضعيت فقدان و وارفتگي "لذت واقعي جنسي" شکل ميگيرد.تاکيد بيشتر بر اين است که در وضعيت محروميت و حسرت به خاطر"عيش جنسي"،نگاه مرد به اندام هاي جنسي زنانه چه گونه تغيير ميکند;حسرت عيش جنسي،اندام هاي زنانه را تا سطح "ابژه ي هيجان و انزال" پائين مياورد. زيرا زن آن نشانه ي جنسي است که دلالت به حسرت و فقدان مداوم لذت جنسي واقعي و به دور از دلهره ي سرکوب و نظارت دارد.کدام نيروي انتقادي ميتواند اين نشانه را از اين بار معنايي و خيالي نجات بدهد؟ اين هويت انتسابي با کدام ميکانيزم از هم پاشيده مي شود؟زن وقتي تبديل به هيجان وصف ناپذير براي انزال و عيش جنسي مي شود،به همان ميزان مقاومت خشونت بار براي تخليه و انزال نيز در مرد به وجود ميايد."بدن رام" و "لذت" که مرد را وحشي و ديوانه مي سازد،از هرگونه هنجار و به ويژه از دغدغه ي چيزي به نام ميل مستقل زنانه، او را بيزار مي نمايد.هنجار مند ساختن ميل و هيجان جنسي در مرد، به معناي محدود شدن لذت و تنوع جنسي است که با مقاومت خشونت بار از سر راه برداشته مي شود.اما نکته ي مهم اين است که د ر نهايت اندام هاي جنسي زنانه،تصوري بيشتر از تحريک،هيجان و انزال را در بر ندارد. گفتمان اخلاق در برابر اين موضوع به شدت ساکت است. زيرا سال ها براي تحقير و خوارداشت اميال جنسي و اندام هاي جنسي زنانه زير نام "وسوسه ي شيطاني"مبارزه کرده است. بدن زن هميشه در معرض اضطراب و هيستري ضد لذت قرار داشته که پارانوياي جنسي را در روان زنانه به صورت يک هنجار جا انداخته است. شايد اين اندام ها هميشه در معرض اضطرابِ تجاوز و بي حرمتي قرار نداشته باشد،ولي در پرنسيب،سوبژکتيويته ي مرد،اين پارانويا را دامن ميزندهويت انتسابي تنها تصور جنسي در باره ي اندام هاي زنانه در "خلوت انزال و تحريک" نيست،بلکه بخشي از فرآيند کار بالاي"ابژه ي زنانه" است. وقتي از زنانه گي حرف ميزنيم،بدبيني من به شدت تحريک مي شود.زيرا اين هويت زنانه در بسياري مواقع آينه ي هويت مردانهاست. موقعيت هاي آينگي،باعث هويت پريشي مردانه هم مي شود.در هويت زنانه بازتاب هاي ملموسي از خواست سوبژکتيويته ي مرد ديده مي شود.مرد در اين هويت به آن اندازه ملموس و جا افتاده است که زن بر خلاف ميل ايري گاري آن را نايده گرفته نمي تواند. ايري گاري مانند بسياري از ديگر فيمينست هاي راديکال به باز بيني روابط جنسي و به ويژه بر ايده ي لذت جنسي و عاطفي منهاي مرد تاکيد دارند،اما سوژه ي مرد به صورت جدايي ناپذير در سوبژکتيويته ي زن حضور دارد. جالب اين جاست که اين حضور تنها بر مبناي يک رابطه ي متعادل و مساويانه استوار نيست،بلکه مرد به دليلي نفوذ خشونت بار در روان زنانه، به عنوان يک هژموني، روان زنانه را در اختيار دارد.نابسنده گي کار ايري گاري و بسياري از فيمينست هاي ديگر، در اختيار نداشتن ابزار مقاومت در برابر اين هژموني است.زيرا تمام فيمينست ها به خوبي ميدانند که نخستين خصم تيوري هاي شان، زنان سر در گم و بلاتکليفي اند که در برابر هژموني مرد در روان زنانه بي تفاوت و يا تيوري هاي مقاومت در برابر هژموني براي آنها قابل درک نيست؛نوعي جديدي از ايدياليسم ناکار که راديکال ترين صورت آن همجنسگرايي هست. موقعيت هاي آينگي نه در معناي لاکاني آن،بازتاب "هژموني"براي اعمار رابطه ي جنسي فرودست زنانه است. مهمتر از آن،"هژموني" يک امر ناخواسته نيست،تاسرکوببه عنوان يکپديدار منفي و مقاومت بر انگيز در سوبژکيويته ي زن مطرح شود. اين هژموني با احساس عاشقانه ي او همراه مي شود و "گفتمان زيبايي شناسانه ي معطوف به قدرت" را مي سازد. در اين گفتمان، مردانه گي و جذابيت مردانه، در ستايش زن از قدرت،شکوه اندام هاي مرد،سرکشي،برتري جويي و گستاخي،ميل مرد براي تسخير زن و بدن او بازتاب ميايد. اگر مرد فاقد اين ويژه گي هاي زيبايي شناسانه باشد،نمي تواند زن را باخود داشته باشد.خشونت و اقتدار مردانه به صورت ملموس در روابط روزمره به وسيله ي زنان مورد حمايت قرار ميگيرد. آنها خواهان مردان نيرومند هستند و اين نيرومندي مهمترين پديده ي هست که از طرف فيمينست ها مورد نقد قرار ميگيرد.پس چرا فيمينست ها در برابرگفتمان زنانه ي زيبايي شناسي معطوف به قدرت ساکت هستند؟< مرز هاي اين زيبا شناسي معطوف به قدرت، بدن زن را نيز در بر ميگيرد. بر اساس اين گفتمان،نظام آرايش و پوشاک بازتاب دلهره ي زنانه براي از دست دادن مرد است. نظام آرايش به گونه ي است که بيشتر براي جلب رضايت مرد سامان داده مي شود که مهترين ابزار اين نظام تاکيد بر جذابيت هاي جنسي به مثابه نقطه ي ضعف مرد است.البته من بيش از حد به اين نظام آرايش به ديده ي شک نگاه نمي کنم.بلکه دوگانه گي اين نظام زياد براي من قابل درک نيست. از يک سو نظام آرايش و پوشاک اختيار زن را بر بدن و اميال جنسي او بيشتر مي نمايد ولي از سوي ديگر اين نظام آرايش و پوشاک که جذابيت هاي زنانه را تبديل به نمايش وسوسه آميز مي نمايد،هم چون تمهيداتي براي "باخود داشتن مردان" به کار ميبرد؛نوعي درماندگي و استيصال تلاشکار،تا مرد در دام بدن زن بماند،عقل اش را از دست بدهد و سال هاي سال در برابر جادو و وسوسه ي تن زانو بزند: لحظات با شکوه براي زن و احساس مالکيت ابدي بر بدن و عاطفه ي مرد.اين بدبيني، ناشي از تصور جا افتادگي هژموني مرد در روان زنانه است که به صورت روزمره اتفاق مي افتد و دانش انتقادي فيمنيستي در برابر آن حرفي در بساط تيوري ندارد.البته تحليل هاي فيمينستي معطوف به نقد جنبه هاي اقتدار آميز گونه هاي مختلف رفتار،نشانه ها و دسته بندي ها است،اما نقطه ي خالي تمام اين تحليل ها،همدستي سوبژکتيويته ي زن،با نظام هاي اقتدار است. اين معما شايد نقطه ي آغاز دانش انتقادي فيمينست ها بر کاستي ها زنان در جنبش هاي مقاومت و رو در رويي با سوبژکتيويته ي خشونت بار مردانه باشدهويت انتسابي،فرافکنده ي خشونت بار محروميت و عيش ناکام مردانه است . مرد، تخيل و اندام هاي زنانه براي او نا آشناست، اين نا آشنايي به کدام ابهامي اشاره ندارد تا از آن در بلاتکليفي باشد. ابهام،يک خيال،يک هيجان و لذت است که جايگزين لذت جنسي ناشي از رابطه مي باشد."ابهام" به اين سبب واژه ي مرکزي به نظر ميرسد که نقش "جايگزين" را بازي ميکند.تخيل اگر با فقدان و وارفتگي ناشي از انتزاعيت اميال رو به رو ست، در وضعيت "ابهام" اين فقدان در کسوت بازسازي تصاوير پراگنده ي جنسي در ذهن مرد جبران مي شود. در اين باره به اندازه کافي در اين نوشته گفته شد. اما نکته ي که تا اين دم باز مانده بازسازي اندام هاي جنسي زنانه و لذت او بر حسب "فقدان" و "وارفتگي" ميل جنسي است. که در همين وضعيت،"هويت انتسابي" نيز ساخته مي شود.هويت انتسابي ناشي از آن تصور است که در فقدان و وارفتگي لذت جنسي تجربي،در باره ي اندام هاي جنسي زنانه، در ذهن مرد به وجود ميايد.در اين جا تنها به تيوري هاي فيمينستي در باره ي مردسالاري اشاره نمي شود که بيشتر تاکيد بر "اراده ي قصدي" دارند؛يا يک ايديولوژي شيطاني براي حذف زن. سوبژکتيويته ي مرد،"اراده ي قصدي ناب" را در خود ندارد،تا از آن براي اهداف شيطاني استفاده گردد.بخش از اين سوبژکتيويته در وضعيت فقدان و وارفتگي "لذت واقعي جنسي" شکل ميگيرد.تاکيد بيشتر بر اين است که در وضعيت محروميت و حسرت به خاطر"عيش جنسي"،نگاه مرد به اندام هاي جنسي زنانه چه گونه تغيير ميکندحسرت عيش جنسي،اندام هاي زنانه را تا سطح "ابژه ي هيجان و انزال" پائين مياورد. زيرا زن آن نشانه ي جنسي است که دلالت به حسرت و فقدان مداوم لذت جنسي واقعي و به دور از دلهره ي سرکوب و نظارت دارد.کدام نيروي انتقادي ميتواند اين نشانه را از اين بار معنايي و خيالي نجات بدهد؟ اين هويت انتسابي با کدام ميکانيزم از هم پاشيده مي شود؟زن وقتي تبديل به هيجان وصف ناپذير براي انزال و عيش جنسي مي شود،به همان ميزان مقاومت خشونت بار براي تخليه و انزال نيز در مرد به وجود ميايد."بدن رام" و "لذت" که مرد را وحشي و ديوانه مي سازد،از هرگونه هنجار و به ويژه از دغدغه ي چيزي به نام ميل مستقل زنانه، او را بيزار مي نمايد.هنجار مند ساختن ميل و هيجان جنسي در مرد، به معناي محدود شدن لذت و تنوع جنسي است که با مقاومت خشونت بار از سر راه برداشته مي شود.اما نکته ي مهم اين است که د ر نهايت اندام هاي جنسي زنانه،تصوري بيشتر از تحريک،هيجان و انزال را در بر ندارد. گفتمان اخلاق در برابر اين موضوع به شدت ساکت است. زيرا سال ها براي تحقير و خوارداشت اميال جنسي و اندام هاي جنسي زنانه زير نام "وسوسه ي شيطاني"مبارزه کرده است. بدن زن هميشه در معرض اضطراب و هيستري ضد لذت قرار داشته که پارانوياي جنسي را در روان زنانه به صورت يک هنجار جا انداخته است. شايد اين اندام ها هميشه در معرض اضطرابِ تجاوز و بي حرمتي قرار نداشته باشد،ولي در پرنسيب،سوبژکتيويته ي مرد،اين پارانويا را دامن ميزندهويت انتسابي تنها تصور جنسي در باره ي اندام هاي زنانه در "خلوت انزال و تحريک" نيست،بلکه بخشي از فرآيند کار بالاي"ابژه ي زنانه" است. وقتي از زنانه گي حرف ميزنيم،بدبيني من به شدت تحريک مي شود.زيرا اين هويت زنانه در بسياري مواقع آينه ي هويت مردانهاست. موقعيت هاي آينگي،باعث هويت پريشي مردانه هم مي شود.در هويت زنانه بازتاب هاي ملموسي از خواست سوبژکتيويته ي مرد ديده مي شود.مرد در اين هويت به آن اندازه ملموس و جا افتاده است که زن بر خلاف ميل ايري گاري آن را نايده گرفته نمي تواند. ايري گاري مانند بسياري از ديگر فيمينست هاي راديکال به باز بيني روابط جنسي و به ويژه بر ايده ي لذت جنسي و عاطفي منهاي مرد تاکيد دارند،اما سوژه ي مرد به صورت جدايي ناپذير در سوبژکتيويته ي زن حضور دارد. جالب اين جاست که اين حضور تنها بر مبناي يک رابطه ي متعادل و مساويانه استوار نيست،بلکه مرد به دليلي نفوذ خشونت بار در روان زنانه، به عنوان يک هژموني، روان زنانه را در اختيار دارد.نابسنده گي کار ايري گاري و بسياري از فيمينست هاي ديگر، در اختيار نداشتن ابزار مقاومت در برابر اين هژموني است.زيرا تمام فيمينست ها به خوبي ميدانند که نخستين خصم تيوري هاي شان، زنان سر در گم و بلاتکليفي اند که در برابر هژموني مرد در روان زنانه بي تفاوت و يا تيوري هاي مقاومت در برابر هژموني براي آنها قابل درک نيست؛نوعي جديدي از ايدياليسم ناکار که راديکال ترين صورت آن همجنسگرايي هست. موقعيت هاي آينگي نه در معناي لاکاني آن،بازتاب "هژموني"براي اعمار رابطه ي جنسي فرودست زنانه است. مهمتر از آن،"هژموني" يک امر ناخواسته نيست،تاسرکوببه عنوان يکپديدار منفي و مقاومت بر انگيز در سوبژکيويته ي زن مطرح شود. اين هژموني با احساس عاشقانه ي او همراه مي شود و "گفتمان زيبايي شناسانه ي معطوف به قدرت" را مي سازد. در اين گفتمان، مردانه گي و جذابيت مردانه، در ستايش زن از قدرت،شکوه اندام هاي مرد،سرکشي،برتري جويي و گستاخي،ميل مرد براي تسخير زن و بدن او بازتاب ميايد. اگر مرد فاقد اين ويژه گي هاي زيبايي شناسانه باشد،نمي تواند زن را باخود داشته باشد.خشونت و اقتدار مردانه به صورت ملموس در روابط روزمره به وسيله ي زنان مورد حمايت قرار ميگيرد. آنها خواهان مردان نيرومند هستند و اين نيرومندي مهمترين پديده ي هست که از طرف فيمينست ها مورد نقد قرار ميگيرد.پس چرا فيمينست ها در برابرگفتمان زنانه ي زيبايي شناسي معطوف به قدرت ساکت هستندمرز هاي اين زيبا شناسي معطوف به قدرت، بدن زن را نيز در بر ميگيرد. بر اساس اين گفتمان،نظام آرايش و پوشاک بازتاب دلهره ي زنانه براي از دست دادن مرد است. نظام آرايش به گونه ي است که بيشتر براي جلب رضايت مرد سامان داده مي شود که مهترين ابزار اين نظام تاکيد بر جذابيت هاي جنسي به مثابه نقطه ي ضعف مرد است.البته من بيش از حد به اين نظام آرايش به ديده ي شک نگاه نمي کنم.بلکه دوگانه گي اين نظام زياد براي من قابل درک نيست. از يک سو نظام آرايش و پوشاک اختيار زن را بر بدن و اميال جنسي او بيشتر مي نمايد ولي از سوي ديگر اين نظام آرايش و پوشاک که جذابيت هاي زنانه را تبديل به نمايش وسوسه آميز مي نمايد،هم چون تمهيداتي براي "باخود داشتن مردان" به کار ميبرد؛نوعي درماندگي و استيصال تلاشکار،تا مرد در دام بدن زن بماند،عقل اش را از دست بدهد و سال هاي سال در برابر جادو و وسوسه ي تن زانو بزند: لحظات با شکوه براي زن و احساس مالکيت ابدي بر بدن و عاطفه ي مرد.اين بدبيني، ناشي از تصور جا افتادگي هژموني مرد در روان زنانه است که به صورت روزمره اتفاق مي افتد و دانش انتقادي فيمنيستي در برابر آن حرفي در بساط تيوري ندارد.البته تحليل هاي فيمينستي معطوف به نقد جنبه هاي اقتدار آميز گونه هاي مختلف رفتار،نشانه ها و دسته بندي ها است،اما نقطه ي خالي تمام اين تحليل ها،همدستي سوبژکتيويته ي زن،با نظام هاي اقتدار است. اين معما شايد نقطه ي آغاز دانش انتقادي فيمينست ها بر کاستي ها زنان در جنبش هاي مقاومت و رو در رويي با سوبژکتيويته ي خشونت بار مردانه باشد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط ناجیه حنیفی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آزادی زنان و بدست آوردن حقوق انسانی شان در افغانستان تنها با آگاهی و شکستن ساختار های سنتی پدرسالار امکان پذیر است با انتشار مقالات در این صفحه میخواهم سهمی کوچکی در روند آگاهی رسانی داشته باشم.

نوشته های پیشین
آبان 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
آرزو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM