تبليغاتX
فمینیست افغان - سکشواليته:خالد خسرو
حرفهای در زمینه آزادی زنان


غريزه ي که نوشته نمي شود،گفته نمي شود و در توطئه فراگير سکوت تحقير ميگردد، ولي با انکار آن،بزرگترين
فضايل اخلاقي ساخته شده و به گفته ي نيچه ارزش هاي مانند پارسايي و شکيبايي به خاطر رستگاري براي خوار داشت تن، به عنوان استعاره هاي قدرتمند و قطعيت هاي استوار بر قدرت يک نظم تماميت خواه اخلاقي، مشروعيت کسب ميکند.اميال جنسي که تحليلي آن به نقد اخلاق متعارف منجر مي شود،ازاين فراموشي و تحقير رنج ميبرد. رهايي آن تنها در تخليه فزيولوژيک ممکن نيست،پيشامد ديگر،تحليلي انتقادي گفتمان جنسيت: و رهايي اميال و فانتزي هاي جنسي از احساس گناه به وسيله نمايش است.(1) سکشواليته به خاطر غيابت نوشتار و انتشار مکتوب و نمايش و وحشت از آشکار شدن، گرفتار فراموشي و سايه گي شده است >نيچه در کتاب گفتار زرتشت از اين خوارداشت غريزه براي بيان معناي ابرانسان استفاده کرده ميگويد:" ابرانسان معناي زميني است.بادا که اراده ي شما بگويد:ابرانسان معناي زميني باد!{ آنان که از اميد هاي زميني سخن نمي گويند}زهر پالاي اند،چه خود دانند يا ندانند...اينان خوار شمارندگان زندگي اند و خود زهر نوشيده و رو به زوال، که زمين از ايشان به ستوه است. پس بهل تا سر خويش گيرند.....روزگاري روان به خواري در تن مي نگريست و در آن روزگار اين خوار داشتن والاترين کار بود. روان، تن را رنجور و تکيده و گرسنگي کشيده مي خواست و اين سان در انديشه ي گريز از تن و زمين بود. اما شما برادران ام،نيز با من بگوييد که تن تان از روان تان چه حکايت ميکند؟ آيا روان تان چيزي جز مسکيني است و پلشتي و آسوده گي نکبت بار-نيچه که کتاب هاي او نقد سهمگين اخلاق متافزيک است،اين اخلاق را به دليلي انکار غريزه و به طبع آن انکار زندگي،مورد انتقاد قرار ميدهد.اين انکار تنها شامل استعاره هاي"زمين"،"تن"،"غريزه" نمي شود،بلکه اين استعاره ها به صورت گفتمان هاي ايديولوژيک،هم چون وانموده يسامان داده مي شود. اين استعاره ها به دليلي خصلت ضد گفتماني،به تعبير بودريار وانموده گي خويش را انکار ميکنند. اين وانموده گي به اين گفته امبرتواکو اشاره داردکه دنياي وانموده دنياي در خود فرورفته است که در آن،فضاي چندان براي جهان واقعي وجود ندارد.اما وانموده گي نمي تواند مورد پرسش قرار بگيرد،زيرا يک حاد- واقعيت اقتدار آميز است و تماميت خواه. اين جهان واقعي که اکو از غيابت آن حرف ميزند،بدون شک به معناي نوستالوژي به خاطر از دست دادن"معناي واقعي نشانه ها و روايت ها نيست،بلکه استيلاي يک استعاره،گفتار و قطعيت هاي از پيش فرض شده است،که هميشه مدلول هاي ثابت وبرگشت ناپذير دارند.اگر غريزه ي نوشته مي شود،تنها به خاطر جدال منطقي بر سر تثبيت ارزش ها و مفاهيم نيست،اين غريزه وقتي از نانوشتن و فراموشي رهايي مي يابد،گفتمان غالب را با نمايش تناقض ها،زير سوال ميبرد.تخيل جنسي مسلط،غريزه را همچون ابژه ي از پيش طراحي شده، براي سامان دادن گفتمان سکشواليته و نظم نشانه شناسيک آن و در قالب پرنسيب ها و کردار هاي غير قابل نقد به نام اخلاق عرفي،ارائه ميدارد.اين غريزه ي از پيش طراحي شده،حاصل خود انگيختگي و مشارکت آگاهانه براي سامان دادن غريزه هاي کور در چارچوب ساختار دانايي انتقادي نيست،بلکه محصول از خود بيگانگي سوژه در فرآيند سرکوب و محروميت در زير نظارت،انظباط،منع،تنبيه و سلطه ي اخلاق متعارف است.اگر چه کانت اين ازخود بيگانگي را حاصل صغارت و قيموميت معمول در جامعه پيش مدرن به خاطر عدم خردورزي و عدم استفاده ازعقل در چارچوب اراده ي عمومي ميداند،ولي تنها اين لحن خوش بينانه ي کانت،براي بيان ميکانيزم استيلا و کنترول کافي نيست. هورکهايمر نيز در مقاله ي به نام "نظريه سنتي و نظريه انتقادي" به اين نکته اشاره دارد. به گفته هورکهايمر،جامعه هرگز نتيجه ي خود انگيختگي آگاهانه ي افراد نبوده، ولي با آن هم جهان ابژه ها با فرد هم چون بيگانه ي رو به رو نمي شود. البته کانت نتوانست ماهيت واقعي اين دو پاره گي را ميان کنش هاي افراد و هستي جامعه درک کند و بداند که چرا محصول فعاليت انسان از انسان جدا مي شود. هورکهايمر به دنبال مارکس ميکوشيد اين از خود بيگانگي را با تحليل و توصيف فلسفي از سوبژکتيويته و وضعيت آن در درون اقتصاد بورژوازي ارائه بدارد. نکته ي مهم که در توصيف و تحليل هورکهايمر در باب استيلا و نظارت بر سوبژکتيويته موجود است،نفي فرديت است.(3) اين فرديت در روند تعامل نهاد ها و گفتمان ها به منظور انقياد و استفاده مشروط فهم و خرد از متون، نفي ميگردد.البته مدرنيته با به رسميت شناختن اين فرديت زير شکنجه و سانسور و با به چالش کشيدن اقتدار عمومي نهاد ها و گفتمان ها توانست وارد منازعه با مراجع اقتدارشود.ابزار اصلي در اين منازعه به گفته هابرماس" استفاده ي عمومي از خرد جمعي" بود.(4) اين را نيز بايد در نظر داشت که مجموعه ي از قواعد،دسته بندي ها و منع گفتماني وجود دارد که وضعيت پيچيده براي تحليل و تبارشناسي عقلاني پديد مياورد.تنها با شناسايي منابع منع و طرد،عقلانيت را به نيروي آزادي بخش تبديل کرده نمي توانيم . يا با فرمان به کار اندازي نيروي خرد اميال جنسي در تنش ميان تخليه و سرکوب در بنيادي ترين تناقض خود گرفتار ميايد.از يک سوغريزه در اثر دستکاري اخلاق عرفي، مجبور ميگردد که به جاي ساز وکار طبيعي،ميکانيزم اش را بر اساس ايده هاي انتزاعي که با مذهب رابطه نزديک دارد،تنظيم نمايد. از سوي ديگر اين ايده ها سازوکار پايدار اين ميکانيزم مصنوعي مبتني بر سلطه را حفظ کرده نمي توانند.اين عدم پايداري برخلاف انتظار اخلاق متعارف،منجر به تخليه خشونت بار،انتشار عقدمندانه،نمايش رياکارانه ي سرکوب جنسي به منظور نشان دادن پاک نفسي،مرد سالاري و در نهايت رسوخ سکس به وسيله ي پورنوگرافي در تخيلات جنسي افراد مي شود.اخلاق متعارف مجموعه ي از نهادها و قواعد کيفري و گفتمان هاي معرفتي براي منع و تحقير اميال وتخيلات جنسي را مي سازد و در شبکه ي از انظباط و مجازات ميل اجباري براي سرکوب و خويشتن داري را سامان ميدهد، اما آن گونه که در بالا اشاره شد تمام تجويز ها و مقرارت به افراط مداوم در تخليه و برهم زدن شبکه هاي انظباط و تنبيه به وسيله ي نافرماني منجر ميگردد.با آن هم اين اميدواري بدون ميکانيزم بازدارندگي کارامد،هنوز در پي برقراري قواعد کرداري و گفتماني پيشين سکشواليته است
ميشل فوکو در روايتي از تاريخ سکشواليته نشان ميدهد که اگر با گسترش ممنوعيت و سانسور فزاينده و مسکوت گذاشتن همه چيز هاي جنسي، از عمومي شدن مباحثه در باب سکشواليته توسط دولت ها و نهاد هاي مختلف،جلو گيري صورت گرفت ولي از سوي ديگر با توجه دولت ها به تحليل "جمعيت" از چشم انداز مسايل رفاهي،اقتصادي و سياسي و نظامي،اين سکوت و نهان کردن مسايل مربوط به سکشواليته در حوزه ي عمومي از کار افتاد.فوکو اين روند، به ويژه انحراف هاي جنسي حاصل از سرکوب را، يک پيروزي براي در هم شکستن نظارت،طبقه بندي، سانسور و سکوت مي پندارد. و به اين ترتيب رفتار هاي جنسي غير متعارف نوعي از به چاله افتادن سکشواليته مسلط مي به حساب مياورد.(5)،اما در اين تحليل که من بسيار به آن علاقمندم،سوبژکتيويته بسيار مهمتر از تحليل ساختاري گفتمان سکشواليته است. غيابت فرد در اين تحليل به چشم پوشي از رنج و تقلاي عقلي او مي انجامد.اين ساختار گرايي به ناگزير تا آنجا پيش ميرود که در گفتمان پسا- ساختار گرآيانه، سوبژکتيويته به مفاهيم چون ناخود آگاه،زبان و گفتمان هاي رقيب تقليل پيدا ميکند؛ يا به گفته اسلاوي ژيژک فيلسوف لهستاني، سوژه به دليل زير سوال رفتن هستي يکپارچه و فرارونده از رانه هاي بيرون ازسوژه، به عروسک کامل تبديل مي شود.(6)اين بدگماني به سوژه خود بسنده دکارتي،گونه ي جديدي از تقدير گرايي در گفتمان پسا-ساختارگرآيانه را خلق ميکند که نمي تواند عامل آگاهي انتقادي و گزينش گفتمان هاي رقيب و ناساز را تعيين کند. تاکيد بر سوژه نامتمرکز به معناي حذف فرد از گفتمان روشنگري نيست،بلکه اين بار آن گونه که در اين نوشته عمل مي شود، به موقعيت فرد در درون شبکه ها و گفتمان ها نگريسته مي شود تا فلسفه و آگاهي انتقادي تنها بر برهم زدن طبقه بندي و تبعيض ارزش ها ومفاهيم در تحليل گفتماني معطوف نگردد.زيرا علوم اجتماعي هنوز برخلاف آيرونيست يا رند طنز پرداز ريچارد رورتي، به ارزش هاي روشنگري وفادار است و در حوزه ي عمومي به همبستگي و حمايت باور دارد.در حوزه ي سکشواليته در کنار گفتمان هاي پيراموني،تبارشناسي و تحليل هستي همزماني سوژه،بر اساس ارزش هاي روشنگري ملموس به نظر ميرسد.زيرا قبلا اشاره شد که وفاداري به ارزش هاي روشنگري از جمله آزادي و خردورزي و حقوق بشر، در علوم اجتماعي مورد پذيرش عام است.بر اين اساس در تحليل روابط سوژه با نهاد ها و گفتمان ها ميزان آزادي،فردگرايي و خردورزي به عنوان اراده ي عمومي در نظر گرفته شده و هيچ گاه به خاطر تحليل ساختارگرآيانه يا پساساختارگرآيانه، از سوبژکتيويته غفلت نمي شود.چنانچه به نقل از فوکو آورده شد، بر خلاف انتظار، اخلاق متعارف از تکثير و توليد پديدار هاي جنسي در حوزه ي عمومي و خصوصي به وسيله ي هنجار هاي اخلاقي جلوگيري نمي شود ولي سوژه به دليل حقارت و توبيخ ناشي از پرداختن به امور جنسي به هويت پريشي و خود آزاري مزمن گرفتار مي شود که مانع درک لذت جنسي و شادي حاصل از آن است.هويت پريشي نتيجه مقاومت فرد در کشاکش ناتمام ميان تمايل و ارزش است. از يک سوي فرد جانبدار تمايل بوده ولي از سوي ديگر نمي تواند مشروعيت ارزش جنسي مسلط را به لحاظ معرفتي زير سوال ببرد. اين هويت پريشي که بيشتر در معناي واژه گاني و نه اصطلاحي آن استفاده ميگردد، در سوژه زنانه بيشتر آشکار است.پارسايي و عفت دو حوزه ي گسترده ي از معنا و ارزش است که بايد در برابر تمايلات جنسي از آن محافظت صورت گيرد.وحشت از تماس و آشکار شدن امور جنسي، چنان در سوژه زنانه قدرتمند هست که هنگام اظهار و ارضاي تمايلات، نوعي درماندگي،حس از دست دادن نجايت،گيجي،ريختن اشک به خاطر آلوده شدن توسط مرد و....نخستين واکنش هاي زنانه در هنگام پرداختن به امور جنسي مي باشد. پارسايي و عفت دو ارزش مردسالارانه ي است که به منظور اطمينان از مالکيت بر بدن و تخيل جنسي زنان، ابداع گرديده است. کارايي اين دو ارزش به اندازه ي است که زنان ماهيت آنها را فراموش کرده و به عنوان هنجار و کردار هاي براي پاسداري از معنويت زنان پذيرفته شده اند.با واسازي - اين ارزش ها روشن مي شود که مردان اگر چه با خشونت تمام تا مرز جنايت هاي ناموسي، از پارسايي و عفت زنان دفاع مي نمايند،ولي در گام نخست اين مردان هستند که با بر قراري روابط جنسي متنوع آن ارزش ها را زير سوال ميبرند. البته اين ارزش ها ريشه در آموزه هاي ديني دارند ولي با قرار گرفتن در روابط مردسالار به صورت منابع نظارت و تنبيه مردان در آورده مي شود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط ناجیه حنیفی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آزادی زنان و بدست آوردن حقوق انسانی شان در افغانستان تنها با آگاهی و شکستن ساختار های سنتی پدرسالار امکان پذیر است با انتشار مقالات در این صفحه میخواهم سهمی کوچکی در روند آگاهی رسانی داشته باشم.

نوشته های پیشین
آبان 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
آرزو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM